رضا قليخان هدايت
1038
مجمع الفصحاء ( فارسي )
عزيزان پوشيده از چشم خلق * نه زنارداران پوشيده دلق به خود سر فروبرده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف نه سلطان خريدار هر بندهايست * نه در زير هر ژندهاى زندهييست اگر ژاله هر قطرهيى در شدى * چو خرمهره بازار ازو پر شدى طلبكار بايد صبور و حمول * كه نشنيدهام كيمياگر ملول يكم روز بر بندهيى دل بسوخت * كه مىگفت و فرماندهش مىفروخت ترا بنده از من به افتد بسى * مرا چون تو خواجه نباشد كسى دريغست روى از كسى تافتن * كه ديگر نشايد چو او يافتن و له ايضا طبيبى پريچهره در مرو بود * كه در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دلهاى ريشش خبر * نه از چشم بيمار خويشش خبر حكايت كند دردمندى غريب * كه خوش بود چندى سرم با طبيب نمىخواستم تندرستى خويش * مبادا كه نايد طبيبم به پيش بسا عقل زورآور چيردست * كه سوداى عشقش كند زيردست و له يكى خورده بر شاه غزنين گرفت * كه حسنى ندارد اياز اى شگفت گلى را كه نه رنگ باشد نه بوى * غريبست سوداى بلبل بر اوى به محمود گفت اين حكايت كسى * بپيچد ز انديشه بر خود بسى كه عشق من اى خواجه بر خوى اوست * نه بر قد و بالاى نيكوى اوست شنيدم كه در تنگنايى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق در به يغما ملك آستين برفشاند * و زانجا به تعجيل مركب براند غلامان پى در و مرجان شدند * به يغما ز سلطان پريشان شدند نماند از وشاقان گردنفراز * كسى در قفاى ملك جز اياز